صفحه اصلی / سریال ترکی عشق از نو / خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو + عکس

خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. سریال ترکی عشق از نو (به ترکی استانبولی: Aşk Yeniden) مجموعه تلویزیونی ترکیه‌ای، در ژانر کمدی، عاشقانه است که مهر ۹۹ با دوبله فارسی توسط شبکه های جم در حال پخش می باشد. بازیگران اصلی این سریال ازگه ازپیرینچی، بورا گولسوی می باشند.

خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو + عکس
قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو

خلاصه داستان سریال عشق از نو

زینب که بدون خبر دادن به خانواده اش، با عشقش اَرتان به آمریکا فرار کرده بود، بعد از اینکه توسط ارتان ترک شد، با پسر چند ماهه اش، نا امید به ترکیه برمی گردد. زینب که نمی‌داند چه توضیحی دربارهٔ پسرش، به پدر خود بدهد، درمانده سوار هواپیما می‌شود. از طرف دیگر فاتیح که برای فرار از نامزد اجباریش به آمریکا رفته بود، بعد از شکست عشقی در آمریکا تصمیم به بازگشت به ترکیه می‌گیرد. داستان این دو که در راه برگشت به خانه با هم آشنا می‌شوند، قصهٔ سریال عشق از نو ست.که لحظات خنده دار و عاشقانه‌ای را می‌آفریند.

قسمت ۱۳۷ سریال ترکی عشق از نو

زینب و فاتح تصمیم می گیرند با تورکان صحبت کنند و او را کنار ساحل پیدا می کنند. زینب جلو می رود و به آرامی از تورکان می خواهد کوتاه بیاید اما تورکان با ناراحتی می گوید: «من نمیخوام بابام اون زن رو دوست داشته باشه. بابام فقط منو دوست داشت. من اینو نمیخوام. » زینب می گوید: «میدونم چقدر از تنها شدن میترسی تورکان. هیچ وقت فکر نکن آیفر جای تورو برای بابات میگیره. عشق بابات به تو خیلی زیاده. اما تو این دنیای دو روزه نمیخوای بابات هم به چیزی که میخواد برسه و خوشبخت و خوشحال زندگی کنه؟ » تورکان که از حرف های او متاثر شده، قبول می کند.
بالاخره عروسی فرا می رسد و عقد آیفر و حیدر خوانده می شود و همه با خوشحالی به آنها تبریک می گویند. شب آیفر با استرس کنار تخت نشسته و منتظر حیدر است. حیدر وارد اتاق می شود و اول گردنبندی گردن او می اندازد تا بتواند روی عروسش را ببیند. وقتی جلو می رود که او را ببوسد، آیفر می گوید: «باید عاقد بیاری تا عقد این شب رو هم بخونه حیدر! باید طبق اصول پیش بریم. »

حیدر با نگرانی به فاتح و زینب زنگ می زند و از انها در این مورد کمک می خواهد. انها هم ناچار می شوند این وقت شب عاقد بیاورند و در حضور شاهد که همان فاتح و زینب هستند عقدشان خوانده می شوند. وقتی حیدر و آیفر بالاخره تنها می شوند، ناگهان در اتاق زده می شود. حیدر با عصبانیت در را باز می کند که با تورکان روبرو می شود. تورکان گریه می کند و می گوید: «من فکرامو کردم بابا. من نمیخوام با این زن باشی. من میخوام تو با مامانم باشی. » آیفر به آرامی از تورکان می خواهد بنشیند تا با هم صحبت کنند. تورکان اول با خشم مقاومت می کند اما وقتی آیفر می گوید: «اگه حرفام قانعت نکرد برای همیشه میرم. » تورکان هم کوتاه می آید. آیفر می گوید: «تورکان دخترم منم یه مادرم. هیچ وقت نمیتونم جای تورو واسه پدرت بگیرم. جای تو همیشه واسش خاصه. عشق فرزند خیلی فرق میکنه. اگه اجازه بدی من میخوام واسه بابات مثل یه رفیق تو زندگیش باشم… » تورکان می گوید: «اما تو قراره جای مادرمو بگیری و کنار اون بخوابی.» آیفر می گوید: «نه. من حتی جای مادرتم نمیتونم بگیرم تورکان. اگه تو نخوای من به خودم این اجازه رو نمیدم که با حیدر باشم. » حیدر با شنیدن این حرف ها به آرامی اشک می ریزد. آیفر منتظر می ماند تا تورکان نظرش را بگوید اما تورکان سکوت کرده و آیفر با بغض بلند می شود که برود. همان موقع تورکان می گوید: «آبجی آیفر نرو. بمون. » و به سمت آیفر می رود و او را در آغوش می گیرد. حیدر از ته دل لبخند می زند.

زینب همچنان مشغول درست کردن حلوای جدید است اما موفق نمی شود. سلیم هم کنار او با مواد بازی می کند و چندتا مواد را دم دستی درون ظرفی می ریزد و هم میزند. زینب خنده اش می گیرد و جلو می رود تا چیزی که سلیم درست کرده را بچشد و با چشیدن آن چشمانش برق می زند و فاتح را صدا می زند و می گوید: «فاتح انگار سلیم یه حلوی خوشمزه و جدید درست کرده! » فاتح هم این را تایید می کند اما از انجایی که نمیدانند چه چیزهایی قاطی آن کرده، فاتح تصمیم می گیرد با پدرش صحبت کند و از او کمک بگیرد. آنها کمی در توافق به مشکل برمی خورند که مقدس جلو می رود و با مهربانی به فهمی می گوید که نباید به پسرشان سخت بگیرد. فهمی هم با یک پیشنهاد معقول قبول می کند.
وقتی فاتح به شرکت برمی گردد و این خبر را به زینب می دهد و بعد به سمت اتاقش می روند، با ارتان و جانسو روبرو می شوند. ارتان رو به انها با لبخند می گوید: «الان فقط دوست هم نیستیم. به لطف جانسو جون من هم شریکتم فاتح. » زینب و فاتح جا می خورند و ارتان جلو می رود و می گوید: «به خاطر این روز مهم بیاین یه عکس بگیریم. » و دست دور گردن زینب می اندازد و جانسو هم خودش را به فاتح می چسباند. هردوی انها مات و مبهوت به دوربین خیره می شوند.

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]

منبع

این مطالب را نیز ببینید!

همکاری سلمان خان ستاره بالیوود با سینمای ترکیه

همکاری سلمان خان ستاره بالیوود با سینمای ترکیه

با دیدار سلمان خان و وزیر فرهنگ ترکیه، کار فیلمبرداری فیلم “تایگر ۳” در استانبول …

دیدگاهتان را بنویسید